دیپلماسی فریب
بیش از دو هفته از آغاز جنگ گذشته و با فروکش کردن هیجان ابتدایی، تصویر روشنتری از این رویارویی پدیدار شده است. حمله نظامی به ایران در حالی صورت گرفت که روند جاری مذاکرات، دیپلماتهای ما را به اندک خِردگرایی طرف مقابل امیدوار کرده بود. همزمانی مذاکره و حمله اما مسئلهای فراتر از تمایل سلطهجوی آمریکا را پیش روی تحلیلگران قرار میدهد. مذاکره دیگر ابزار حل اختلاف نیست و جزئی از راهبرد هژمونیک شده است؛ انگارهای که الزامات ژئوپلیتیکی را بهجای ذهنیتهای انتزاعی بازمیتاباند. دستکم در مورد ایالات متحده آمریکا، چنین کارکردی قریب بهیقین و به قطع محتمل است.
حملهای که در میانه گفتوگوهای دیپلماتیک تهران و واشنگتن رخ داد، فراتر از اقدام نظامی ساده؛ حامل پیامهایی روشن درباره منطق تصمیمگیری در سیاست قدرت بود. این رخداد پرسشی در نظریه روابط بینالملل را یادآور میشود. در جهان امروز، آیا دیپلماسی همچنان زبان تفاهم است یا به پوششی نمادین برای اعمال خشونت تبدیل شده؟
دیپلماسی همراه با فشار، الگو و راهبردی است که در آن مذاکره زیر سایه تهدید مستمر شکل میگیرد. در چنین چارچوبی، گفتوگو نه پایان منازعه که جزئی از سازوکار مدیریت آن محسوب میشود. ترامپ نیز با تکیه بر همین رویکرد، چانهزنی تحت تهدید را به اوج رساند؛ تلاشی برای گرفتن امتیازهای حداکثری در پی فشارهای حداکثری پیش از آنکه گزینه نظامی به اجرا درآید. با این حال، آنچه در جنگ تحمیلی اخیر رخ داد، گامی فراتر از این الگوی کلاسیک بود.
ایالات متحده بار دیگر میز گفتوگو را به اثاثیهای برای فریبکاری اساسی خود بدل کرد. از رفتار مذبذب ترامپ میتوان دید که چگونه دیپلماسی قادر است در خدمت خدعه و تهاجم نامشروع قرار گیرد. لبخندهای دیپلماتیک، بیانیههای امیدبخش و شعارهای صلحطلب، پارادوکس آشکاری با تشدید آرایش نظامی در منطقه و اعمال تحریمهای تازه دارد. تصویری دوگانه از سیاست آمریکایی که در سایه آن میکوشند لباس خوشدوخت مذاکره را به پیکر بدقواره جنگ بپوشانند.
دیپلماسی در نظریهی سنتی، ابزارهای متنوعی چون اقناع، مصالحه و تهدید به کاربست زور دارد. عناصری که در تعامل با یکدیگر تعریف میشوند اما هنگامی که تهدید نظامی در میانه مذاکرات به مرحله اجرا برسد، دیواره باریک تفاهم و تهاجم به یکباره فرو میریزد. در چنین فضایی، مذاکره دیگر زبان مفاهمه تلقی نمیشود و بخشی از عملیات سیاسی و نظامی خواهد شد. تحمیل تکراری جنگ به ایران در دل گفتوگوها، نشان داد واشنگتن چگونه به هر تلاش عملی برای پرهیز از تنش لگد میزند.
حضور ایران در مذاکره هیچگاه به معنای اعتماد به نیت طرف مقابل نبوده است. عدم ورود به گفتوگو میتوانست بهانهای برای مشروعیتبخشی به اقدام نظامی فراهم کند. از این منظر، مذاکره بیش از آنکه تلاشی برای رسیدن به توافق باشد، شیوهی کنشگرای مدیریت روایت در مقیاس جهانی به شمار میآمد. تا نشان دهد جمهوری اسلامی هیچگاه قائل به مسدودسازی مسیر گفتوگو نیست. همین بدبینی واقعبینانه بود که ما را به میز شکسته مذاکره کشاند؛ چراکه گریز از گفتوگو، در منطق قدرتِ مسلط، بهمنزله صدور مجوز تبلیغاتی برای تهاجم تعبیر میگشت. همراهی نکردن همپیمانان همیشگی در جنگافروزی اخیر ایالات متحده، در همین بُعد قابلیت تفسیر دارد.
اکنون روشنتر از گذشته میتوان دید که بدبینی منتقدان مذاکره، چندان بیپایه نبوده است. با این حال، گریزی از گفتوگو نبود؛ چراکه بیتمایلی به دیپلماسی، اقدام نظامی و حتی شکلگیری ائتلافی علیه ایران را مشروعیت میبخشید. جنگ، گزینه قطعی ترامپ و نتانیاهو بود و مذاکره فقط به ابزاری برای انحراف افکار عمومی، تشدید فشار و آزمودن ذهنیت محاسباتی جمهوری اسلامی بدل شد. به موازات این حسابگری، سران ایرانی -بهویژه فرماندهان هوشیار نظامی- از حمله قریبالوقوع اطمینان داشتند.
در این میان، جایگاه نهادها و حقوق بینالملل بار دیگر به آزمون گذاشته شد. ماده ۲ بند ۴ منشور سازمان ملل متحد تصریح دارد که اعضا باید از تهدید یا استفاده از زور علیه تمامیت ارضی یا استقلال سیاسی دیگر کشورها خودداری کنند. این قاعده آمره تنها دو استثنا دارد: مجوز شورای امنیت ذیل فصل هفتم یا دفاع مشروع مطابق ماده ۵۱. در این پرونده، هیچکدام این استثناها وجود نداشت و حتی پیش از حمله نیز درخواستی برای برگزاری جلسه اضطراری شورای امنیت مطرح نشد. با وجود این صراحت حقوقی، تجربه عینی چیز دیگری را روایت میکند: نهادهای بینالمللی بدون پشتوانه قدرت اجرایی، توانایی محدودی در مهار بحرانهای بزرگ دارند.
واکنش محتاطانه بسیاری از کشورها نیز بازتاب همین رئالیسم سیاستی است. در جهانی با شبکهی پیچیده از وابستگیهای درهمتنیده اقتصادی، امنیتی و فناورانه، دولتها ترجیح میدهند در برابر بحرانها موضعی محافظهکار داشته باشند. نتیجه آنکه در بزنگاههای بحرانی، کشورها بر بازدارندگی و توان داخلی خود بیش از ظرفیت جامعه جهانی تکیه میکنند. دیپلماسی تنها در شرایطی میتواند ابزار واقعی صلح باشد که قواعد آن برای همه بازیگران الزامآور و برابر تلقی شود. مادامی که مذاکره در پرتو تحریم، تهدید و حمله نظامی صورت گیرد، دیپلماسی بخشی از جبهه نبرد نابرابر قدرتها خواهد شد.
افزون بر این ضعف ساختاری، به تنهایی راهبردی ایران در محیط پیرامونی و جهانی باید معترف بود. این تنهایی اما در کارزار نبرد، نیازمند کشف تازهای نیست. همسایگان مسلمان، علیرغم تضمینها و تعهدهای مکرر، خاک و آسمان و دریای خود را پیشکش نیروهای مهاجم کردند. پایگاههای آمریکا در منطقه، هیچگاه نظارهگری بیطرف نبودند و شرکای عملی تجاوز به جمهوری اسلامی شدند. بر این اساس، واکنشهای دیپلماتیک و رسانهای برخی دولتهای منطقه نیز از مسئولیتشان در عدم مراعات حسن همجواری نمیکاهد. بدتر از دول همسایه، سازمانهای بینالمللی هستند که بیاختیار به تماشای بحران مشغول و حتی از صدور بیانیهای قاطع درماندهاند.
در چنین شرایطی، جامعه ایران بار دیگر به حافظه تاریخی خود رجوع کرد. از مرداد ۳۲ تا تحریمهای فلجکننده دو دهه اخیر، تجربههایی آموخته هستند که انذار میدهد پشت هر لبخند آمریکایی، ممکن است تهدیدی نهفته باشد. بارها نشان دادهاند که چگونه از نمایش دموکراسی و حقوق بشر برای جاهطلبی ژئوپلیتیک بهره میگیرند. همین حافظه جمعی است که ایران را -حتی زیر فشار سهمگین- به پاسداشت منطق استقلال وامیدارد. منطقی که تنها ماندن در سمت درست تاریخ را به سرسپردگی و سازش تحمیلی ترجیح میدهد.
تحولات اخیر این واقعیت را یادآور شد که در نظم بینالملل کنونی، دیپلماسی بدون پشتوانه قدرت بهسادگی میتواند قربانی اهداف جنگی گردد. مسئله فقط مرتبط با حملهی نظامی نیست؛ فهم ماهیت واقعی سیاست جهانی است. آنگاه که مذاکره میتواند پوششی برای شلیک نخستین موشک باشد، هنر سیاست خارجی در برقراری توازن میان دیپلماسی و بازدارندگی قابلیت بروز دارد. کشورهایی که این توازن را بشناسند و حفظ کنند، از مذاکره برای پیشبرد منافع خود بهره میبرند. و آنها که غفلت کنند، ممکن است میز مذاکره را با صحنهای اشتباه بگیرند که قواعدش در جای دیگری نوشته شده است.
اگر این «دیپلماسی فریب» بیپاسخ میماند، جهان بهتدریج به نظمی سوق مییافت که در آن اعتماد به سازوکارهای دیپلماتیک فرومیپاشد و میزهای مذاکره، بهجای نماد امید، صحنه نمایش قدرت میشدند. در چنین جهانی صلح نه محصول حسن نیت، بلکه نتیجه توازن قواست؛ و کشوری که این موقعیت پیچیده را نادیده بگیرد نهتنها در میدان جنگ، که پشت میز مذاکره نیز تنها خواهد ماند.
حسین دلیر / دیپلماسی ایرانی















دیدگاهتان را بنویسید