جشن انقلاب در قاب تکرار روایت
دهه فجر فراتر از مناسبتی تقویمی، رویدادی است که ظرفیت آن را دارد تا میان حافظه جمعی، مشروعیت سیاسی و سرمایه اجتماعی پیوندی نمادین، اما زنده برقرار سازد. جایی ثابت در گاهشمار که باید فرصتی برای بازخوانی نسبت امروز جامعه با آن رخداد شگفتیساز باشد. شوربختانه، آنچه در عمل میبینیم، فاصلهای معنادار با تمامی این گزارهها دارد. روزهای منتهی به سالگرد پیروزی انقلاب بیش از آنکه ظرفیتی برای روایت باشند، هر ساله به رویهای مناسکی و کمجانتر بدل میشوند.
بیآنکه حساسیتی برانگیزاند، گرامیداشت روزهای انقلاب به پروژهای در رفع تکلیف اداری فروکاسته میشود. مجموعهای از آیینها و پیامهای تکراری و قابل پیشبینی که نه شگفتی میآفرینند، نه گفتمان و نه حتی خاطرهای ماندگار برجای میگذارند. گویی انقلاب اسلامی -این زادهی آرمان مشروطهخواهی، کنش جمعی و جسارت تاریخی- امروز به پروندهای اداری بدل شده که هرسال باید طی ۱۲ تا ۲۲ بهمن پیگیری شود.
نقد حاضر، صرفاً مرتبط با تکرار فرمهای روایی و کلیشههای مفهومی نیست؛ به فقر نوآوریِ نهادی در بازآفرینی معنا اشاره دارد. بسیاری از نهادهای فرهنگی، دهه فجر را نه بهمثابه فرصتی برای گفتوگوی ملی، که بهسان مأموریتی تقویمی مینگرند؛ کاری که باید به هر کیفیت انجام شود و نه پرسشی که افکندنش ضرورت مییابد. و هر بار همان نتیجهی قابل پیشبینی را دارد؛ بازتولید زبان و تصویر تکراری در همان فرم و محتوای همیشگی. گویی هرسال، فیلمی قدیمی را در سالنی تازه نمایش میدهند. با این تفاوت که تماشاگران تغییر یافته، حساستر شده و دیگر با روایتهای خطی و یکسویه کنار نمیآیند.
برای نقد صادقانه، باید زاویه نگاه را از سطح اجرا به ساحت تصمیمگیری برد؛ جایی که تخیل پیش از تولد، قربانی ملاحظات اداری میشود. بخش مهمی از مدیران فرهنگی نه زیست خلاق دارند نه تجربه کار هنری و نه حتی تمرین شکست. در چنین سیستمی، خلاقیت پاداشی ندارد و این بیخطری و خنثی بودن است که تشویق میشود. نوآوری، بهجای سرمایه، ریسک تلقی میشود و مدیر «عاقل» ترجیح میدهد همان مسیر آزموده و بیجان را دوباره بپیماید.
نمونهی روشن این وضعیت را میتوان در آموزشوپرورش دید؛ نهادی که یکی از اصلیترین سازندگان معنای جمعی است. سالهاست دهه فجر در مدارس ما بیش از آنکه تجربهای مشارکتی و پویا باشد، به مجموعهای از آیینهای از پیش طراحیشده تقلیل یافته است. دانشآموزان امروز عمدتاً مصرفکننده روایتهایی شدهاند که هیچ نقشی در ساخت آن ندارند. همهچیز از پیش تعیین شده است؛ فضا، شعار، برنامه و حتی احساسی که تصنعی القا میشود. حال آنکه در تجربه نسلهای پیشین، همان مشارکتهای بهظاهر ناچیز در آذینبندی، اجرا و روایت، دهه فجر را به خاطرهای زیسته بدل میکرد. فهم این نکته برای اغلب مدیران و برنامهریزان کنونی بهغایت پیچیده و محال مینماید که حذف مشارکت، فقط حذف یک فعالیت نیست، بلکه به قبض احساس تعلق میانجامد.
در سطحی کلانتر، پراکندگی نهادی و جزیرهای بودن سیاست فرهنگی، این فقر معنا را تشدید میکند. دهها نهاد بهدور از چشمانداز مشترک و بدون الزام به پاسخگویی و شفافیت، هرکدام قدرالسهم سلیقهای خود را از دهه فجر اجرا میکنند. حاصلی ندارد جز انبوهی از برنامههای مشابه، بیاثر و گذرا که اندک قابلیتی در همافزایی جمعی ندارند. این وضعیت بیش از آنکه ناشی از کمبود منابع باشد، نشانهای روشن از بحران حکمرانی فرهنگی است؛ جایی که مدیریت مناسبتی، جای سیاستگذاری معنا میایستد.
مقایسه با عملکرد دیگر کشورها، این کاستی را عیانتر میکند. روز باستیل در فرانسه، یک جشن شهری است که مردم در آن بازیگرند، نه تماشاگر. چهارم ژوئیه در ایالات متحده هرسال به زبان موسیقی، سینما و فرهنگ عامه بازتولید میشود و هر نسل، روایت خاص خود را از آزادی عرضه میکند. روز آزادی در آفریقای جنوبی، صرفاً جشن نیست؛ میدان بازاندیشی انتقادی درباره گذشته و زخمهای تاریخی است. در این تجربهها، مناسبت ملی بهانهای برای پرسش و گفتوگوست، نه تکرار پاسخهای همیشگی.
بدیهی است که محدودیتهای متکثر و قرائتهای شاذ در ایران، دامنه کنش فرهنگی و هنری را محدود میکند. محدودیتهایی که هرچند موثرند اما توجیه این همه بیخلاقیتی نیستند! ابتکار غایی دقیقاً در همین محدودیتها معنا مییابد. هنر حکمرانی فرهنگی آن است که در تحدید چارچوبها، روایت تازه بسازد؛ نه آنکه قواعد کهنه را به سپری برای احتیاط مفرط، تکرار و فرسایش سرمایه نمادین تبدیل کند.
واقعیت آن است که غالب برنامههای دهه فجر، نه برای اثرگذاری اجتماعی که با هدف ثبت در گزارشهای تشریفاتی طراحی میشوند. وقتی نیت «ثبت فعالیت» باشد و نه «خلق معنا»، نتیجه چیزی جز اتلاف منابع و تهی شدن روایت رسمی از ابتکار نخواهد بود. انقلابی که با تخیل، شجاعت و کنش جمعی به پیروزی رسید، اگر در بازنمایی از همین عناصر خالی بماند، ناگزیر در نبرد روایتها هر بار بیشتر به عقب رانده خواهد شد.
دهه فجر میتوانست و هنوز هم میتواند بهانهای برای گفتوگوی بیننسلی، بازخوانی بیپرده تاریخ و بازسازی پیوند میان مردم و یک رخداد معناساز باشد. امکانی که بدون تغییر نگاه مدیران، بدون حضور جدی هنرمندان و بدون اعتماد واقعی به خلاقیت اجتماعی تحقق نمییابد. ارجاع به مفاهیم بنیادین انقلاب، اگر قرار است همچنان زاینده انگیزهی اجتماعی و محرک تحولخواهی باشد، باید در کنش خلاقانه دیده شود. نه در تکرار شعارهایی که حتی دستگاههای رسمی نیز دیگر توان جان بخشیدن به آن را ندارند. / روزنامه اروند
حسین دلیر















دیدگاهتان را بنویسید