مـرورگر
نوشتاری از «مهرداد زمانی»

در نسبیت نخبگی و نخبه‌گریزی

با توجه به مفهوم نسبی تعریف رفاه اجتماعی در جامعه، قابلیت اینکه تعریفی کلی و قابل تسری به طبقات اجتماعی از کمبودهای موجود داشته باشیم، امکان‌پذیر نیست.
اشتراک گذاری
02 اسفند 1401
نویسنده : مهرداد زمانی
منبع : سلام آبادان

هنگامی‌که در چند سال قبل (در سال‌های پایانی دولت نهم) مناطق جنوبی آسیب‌دیده از جنگ به مناطق کمتر توسعه‌یافته ارتقا یافت، ماحصلی نداشت جز آنکه برخی حمایت‌های دولتی که در همان ماقبل از کمتر توسعه‌یافتگی نیز چندان دهان‌سوز نبود از میان رفت و آن مناطق از فهرست محرومیت خارج شد. یکی از تبعات این سیاست‌گذاری در کنار تبعات اقتصادی و اجتماعی، اثری بود که بر بخشی از جامعه بذر تردید در ماندن و یا مهاجرت را کاشت. در این یادداشت سعی می‌شود که در نسبیت اثر این سیاست‌گذاری بر مقوله نخبگان و گریز آن‌ها از این مناطق نگاه گردد.

تعریف نخبه

در فرهنگ واژگان آکسفورد در مقابل این واژه آمده است: به معنای بخش برگزیده‌ای از یک جامعه است که ازنظر قابلیت‌ها یا توانایی‌ها برتر از بقیه‌ی جامعه دانسته می‌شود. در جامعه‌شناسی و فلسفه سیاسی به گروه کوچکی از مردم گفته می‌شود که با قرار گرفتن در رأس «هرم منزلت اجتماعی» و «امتیازات»، کنترل سهم نابرابر بزرگی از قدرت سیاسی یا ثروت را در اختیار دارند. (نخبگان قدرت – عبدالحسین نیک‌گهر). البته که این تعریف با عنایت به رویه‌ی عدم شایسته‌سالاری و نگرش قبیله‌ای و ارتباطی در فرآیند «کسب امتیازات» و سهم‌گیری از قدرت چندان مجالی برای تحلیل ندارد. پس نیک‌تر آن است که خط‌کش‌ها را برداریم و سراغ این شکل از تضاد طبقاتی روشنفکرانه و بعضاً کاپیتالیستی نرویم، اصولاً چرا در یک جامعه که به‌طور اعم با نیازها و امکانات مشابه و هم‌سطح درگیر است باید یک چنین تفاوتی در ذیل عنوان نخبه و عامی‌اش گذاشته شود؟

واقعاً از منظر جامعه‌شناسی و فرهنگ‌شناسی چه شناخت نامه‌ای از نخبه‌اش وجود دارد؟ به‌راستی نخبه کیست؟ انسانی با ضریب هوشی بالا؟ توان جسمی متمایز؟ که در رأس هرم منزلت اجتماعی و امتیازات قرار می‌گیرد؟ در یک جامعه با مفهوم تعریف شده، نخبه ذاتی وجود ندارد. چرا که نخبگی فرآیندی است که شخص در مسیر تکامل اجتماعی‌اش به‌قدر وسع خود بدان دست می‌یابد. این دست یافتن خواه از منظر علمی، فرهنگی و یا حتی ناهنجاری اجتماعی (به‌عنوان وجه منفی نخبگی) قابل بررسی و تحلیل است. نخبگی در مفهوم اجتماعی‌اش به‌طور اخص نباید دارای بار مفهومی مثبت تلقی گردد. با این حال با توجه به اینکه در فرهنگ عمومی ما این واژه به‌عنوان یک صفت الزاماً مثبته برای اشخاص دارای تحصیلات عالیه و دارای موقعیت‌های اجتماعی مناسب استفاده می‌گردد (که البته با تعریف فرهنگنامه‌ای آن در تضاد است) در این یادداشت نیز این تعریف مأخذ قرار می‌گیرد. در تکمیل این مدل نیز اضافه کنیم که با آیین‌نامه‌های دولتی، شناسایی نخبگان و بنیاد ایشان نیز سنخیتی وجود ندارد.

نخبه‌گریزی

می‌توانیم هرکدام از استان‌های کشور را با تمامی امکانات و زیرساخت‌های مختص به خودشان به شکل مجمع‌الجزایری به هم پیوسته تصور کنیم که مهاجرت‌های مردمی اثری کلان در ساختار اجتماعی کل نخواهد گذاشت اما قطعاً در ترکیب منطقه‌ای آن بازخوردهای فراوانی دارد، اگر بپذیریم پدیده فرهنگ یک وراثت اجتماعی است و فرهنگ منطقه‌ای رگه‌ای ویژه از این میراث اجتماعی؛ آنگاه می‌توان بیشتر در اثربخشی این بازخورد اجتماعی ناشی از مهاجرت طبقات خاصی از اجتماع که در این مقوله به آن نخبه‌گریزی اطلاق می‌شود، پی برد.

و اگر بخواهیم در دایره‌ی محدود این مناطق کمتر توسعه‌یافته به دنبال طرح مثال باشیم؛ نیازمند اطلاعات جامعی از آمارها و تحلیل‌های مرتبط آن هستیم که در حوصله و هدف این یادداشت نیست. اما طرح پرسش‌هایی نظیر آنکه آیا بررسی گردیده که ضریب قبول‌شدگان کنکور سراسری از این مناطق در دانشگاه‌های معتبر کشور که با بودجه دولتی ارتزاق می‌کنند به چه میزان است؟ و اینکه آیا از همین میزان اندک پذیرفته‌شدگان چند درصد به شهر باز می‌گردند؟ آیا نهادهای اجتماعی منطقه، پژوهشی در این زمینه داشته‌اند که چند درصد جامعه پزشکی بومی هستند؟

قصد این نیست که این پرسش در چارچوب مدیریت شهری و بنگاه بزرگ اقتصادی صنعتی منطقه طرح شود، چرا که در آنجا پارامتر بومی بودن در ارزیابی‌های انتصاب مورد توجه قرار نمی‌گیرد. نکته این است که سرمایه‌های انسانی منطقه قبل از آنکه نیازمند حفظ و حراست باشند نیازمند شناخت، تحلیل و تبارشناسی هستند.

در این مناطق کمتر توسعه‌یافته باوجود مراکز آموزش عالی متعدد (اعم از دانشگاه‌های آزاد، پیام نور، نفت، علوم و فنون، علمی کاربردی و…) که در مجموع چندین هزار دانشجو را تحت پوشش قرار داده‌اند، به چه میزان بنگاه‌های صنعتی در حفظ این حجم سرمایه انسانی که از آن به‌عنوان نخبه‌پذیری یاد می‌شود سهیم بوده‌اند؟ باید پذیرفت که عدم تناسب در عرضه و تقاضا برای این سرمایه‌های انسانی یکی از علل نخبه‌گریزی از این مناطق بوده است و شخص با توجه به آنکه مورد پذیرش حرکت در رأس هرم اجتماعی و اقتصادی بومی خود قرار نمی‌گیرد لاجرم یا به سمت بیکاری پنهان قدم می‌گذارد و یا مهاجرت را انتخاب می‌کند. در تعریف بیکاری پنهان بیان می‌شود که اگر استفاده از نیروهای کارآمد و متخصصی که دانش آن‌ها مرتبط با مکان اعمال نمی‌شود و در یک سیستم اداری و یا غیر اداری در ظاهر نشان دهنده‌ی کار است اما در واقعیت این‌طور نیست به‌عنوان بیکار پنهان یاد می‌شود.

در بیکاری پنهان با توجه به تناقض شغلی‌ای که با آن تشکیلات دارد نه‌تنها نقش سازنده‌ای را ایفا نمی‌کنند، بلکه مشکلات فراوانی برای آن سیستم و کل جامعه نیز ایجاد می‌نمایند و این امر یکی از مشکلات ریشه‌ای سازمان‌ها، ادارات، تشکیلات دولتی و غیردولتی به شمار می‌آید. باید یادآور شد که شخصی که بیکار پنهان نامیده می‌شود تأثیر مثبتی در اقتصاد کشور ندارد.

نکته‌ای دیگر از تبعات ارتقای کاغذی مناطق دچار و بیمار از محرومیت به مناطق کمتر توسعه‌یافته که در پدیده نخبه‌گریزی اثر غیرقابل انکاری دارد موضوع رفاه اجتماعی است. نیاز به سطحی از رفاه و امکانات برای هر طبقه اجتماعی یک مقوله کاملاً پذیرفته شده است. بدیهی است که مهاجرت جامعه روستایی به شهرها با توجه سطح اندک امکانات موجود در وضعیت روستایی تفاوتی چون اعراف و دوزخ را دارد، چنانکه حضرت سعدی می‌فرماید:

حوران بهشتی را دوزخ بود اعراف

از دوزخیان پرس که اعراف بهشت است

پس با توجه به مفهوم نسبی تعریف رفاه اجتماعی در جامعه، قابلیت اینکه تعریفی کلی و قابل تسری به طبقات اجتماعی از کمبودهای موجود داشته باشیم، امکان‌پذیر نیست. به‌طور مثال ممکن است شما از اینکه در یک شهر بالای ۳۰۰ هزار نفری یک آموزشگاه تخصصی موسیقی برای کودکتان وجود ندارد احساس کمبود امکانات داشته باشید اما این برای یکی دیگر که همین شهر برای فرزندش موقعیت تحصیل در مقطع ابتدایی را فراهم کرده است یک نوع امکانات غیرضروری به‌حساب آید.

اگر این نگرش به مفاهیم و سطح رفاه و امکانات در یک جامعه با افراد تشکیل دهنده آن رشد پیدا کند آن هنگام است بروز پدیده‌های ناهنجار اجتماعی همچون «وندالیسم» و اعتیاد که بازخوردی از همان نگرش سطحی از نیازهای رفاهی و امکاناتی در یک جامعه است که به‌طور جدی‌ای اجتناب‌ناپذیر می‌گردد. تضاد منافع طبقات اجتماعی بازخوردی به‌شدت منفی در سطحی از جامعه ایجاد می‌کند که همان نخبگان دوام آورده در بیکاری پنهان را نیز به تغییر جغرافیای سکونت سوق می‌دهد که متأسفانه با این پدیده بسیار مواجه هستیم.

در ادامه موضوع رفاه اجتماعی در این مناطق، به‌طور اخص سابقه ساخت و بهره‌برداری منازل سازمانی حائض اهمیت است. برای مبحث نخبه‌پذیری و نخبه‌گریزی می‌بایست پژوهشی در چارچوب استانداردهای منابع انسانی از روند جذب متخصصانی که بدنه‌ی فنی و عملیاتی مجموعه‌های بزرگ صنعتی مناطق را تشکیل می‌دهند صورت پذیرد و حاصل کار را با مقوله واگذاری منازل سازمانی به کارکنانی که در مرحله‌ی قطع رابطه با سازمان متبوعشان هستند مقایسه کرد. فراموش نکنیم که منازل سازمانی همواره برای ارگان‌هایی که در شرایط اقلیمی خاص و محرومیت‌های اجتماعی قرار داشته‌اند به‌عنوان یک امتیاز ویژه و انحصاری در جذب نیروی انسانی مورد استفاده قرار می‌گرفته است.

جامعه با افت سطح کیفی تربیت درونی‌اش که اثر فراوانی در عدم بهبود شرایط اجتماعی خواهد داشت و همچنین با پذیرش انحصارهایی که بعضاً منفعت شخصی را جهت خودش یا طبقه وی تضمین می‌کند (خواه چه در رده نخبگی باشد و خواه در مقام عوام) به‌طور شفافی، پالس‌های خودش را جهت طرد تهدید کنندگان این منافع و تغییردهندگان احتمالی فرهنگ تربیتی‌اش ارسال می‌کند و در انفعال مدیران شهری که به‌مرور آبشخور همین فرهنگ گشته‌اند، شدت روند نخبه‌گریزی اجتناب‌ناپذیر می‌گردد.

بهتر است به یک هم‌اندیشی برای بازتعریف فرهنگ اقلیمی و بومی خودمان با در نظر قرار دادن اثرات انقلاب، دفاع مقدس و بازسازی بپردازیم، چراکه فرهنگ به معنای کلیت در هم تنیده‌ای است از رفتار فرادادی (Traditional) که اخلاق بشر را پرورانده و نسل به نسل آموخته می‌شود. هیچ فرهنگی را نمی‌توان مرزگذاری کرد. معنای آن می‌تواند شکل‌های رفتار فرادادی خاص یک جامعه، یک نژاد، یک حوزه یا دوره‌ی خاص باشد. در آن هنگام است که برای حل معضل نخبه‌گریزی در جامعه منطقه‌مان به بینش راهگشاتری خواهیم دست یافت.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *